تبليغاتX
.::باغ بلور::.
دلل من و دل تو 
با دلم با دل تو

پای بر سینه ی این راه زدیم

پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم

گویی اما ته این راه دراز

دزد شبگیر جنون منتظر است

من و عشق و تو و این راه دراز

همه روز و همه شب

در پی یافتن سایه درختی، آبی

در سکوت غم تنهایی خویش

بین هر ثانیه را

لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم

در غم عشق تو مردم اما

این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز

از قدمهای بلند من و توست

دل من با دل تو...

دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم

می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون

و نهال دلمان

که به هم کاشته بودیم از عشق

همه عشق و همه عشق

دور از غارت باد سحری

با دو چشم ترمان جان گیرد

آری آری دل من با دل تو...

می رسم من به تو یک روز اما

گفتنش دشوار است

که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی

من به دیوار سرای دل و ذهن

نقشی از حرف بزرگی دارم:

" گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است"

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 --- ساعت 23:42
کم کم یاد خواهی گرفت... 

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می گیری که خیلی می ارزی.

 

خورخه لوییس بورخس

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه دوم آبان 1389 --- ساعت 0:0
بال !!! 
قرار بود خاطراتمان بالمان باشد
که تا مرگ پروازی و غربت آغازی

بارمان شد بالی که هزار پر سیمرغ به دوش می کشید
که تا مرگ سوختن باشد و غربت پایانی...

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 --- ساعت 12:16
دوستت دارم و دوستت ندارم! 
اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.


دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.


دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.


برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگامی که دوستت دارم.

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 --- ساعت 19:46
وقتي نيستي... 
تو كه نيستي، هيچ كس نيست...

هيچ كس...

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه دهم مرداد 1389 --- ساعت 20:12
با تو... 
با تو میشد روزها بی خستگی     

                دستها را سایبان یاس کرد

                      با تو میشــد لابلای یاســها           

                                مهربانی را کمی احساس کرد

                                       با تو میشد مثل یک حس مدام

                       روی برگی از شقایق راه رفت

                با تو میشد مثل یک پیوستگی

           در سکوتی محض بی همراه رفت

 حرفهایم بغضهایم بی دریغ

                  با تو میشد سبز همپای درخت

                         با تو میشد دست سیبی را فشرد

                                            حزن را انداخت بالای درخت

                     با تو میشد اشکها را باد داد

               غصه ها را ریخت بر روی زمین

           با تو میشد بیهوا فریاد زد:

 آی خیلی دوستت دارم همین!

            با تو میشد دست باران را گرفت

                             در هوایی تازه تر پرواز کرد

                                     روزن یک حس نامحدود را

                                         رو به سمت دوستیها باز کرد...

 

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 --- ساعت 13:45
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است  
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!




عرفان نظرآهاری

|+|
يادداشتي از آزاد --- پنجشنبه ششم خرداد 1389 --- ساعت 13:26
كاش مي شد... 
 کاش می شد
سرم را یک هفته در گنجه ای بگذارم!
در گنجه ای تاريک و تهی
با قفل درشتی بر دریچه اش
و به جای آن
بر شانه های خود چناری بکارم
و برای هفته ای
در سایه اش بیاسایم!

ناظم حکمت
|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 --- ساعت 16:41
تنها 
آن وقت که آسمان گریست
و مرغی از درد رهید
من اولین کسی بودم که بودم
تنها
مثل آدم بی حوا
وقتی درد هم از من گریخت
وقتی پناه بی پناه آغوش آن غریبه هم از من گرفته شد
و تنهایی را مثل نامم در
آغوش کشیدم
تنهایی تنها همدمم بود
و هیچ کس مرا دوست نداشت جز آنکس که نمی دانم کیست کجاست چه می کند
و فردا کسی می آید که نمی دانم می ماند یا نه
و دیگر هیچ نیمه ای این نیمه را کامل نکرد...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 --- ساعت 16:7
جلو چشات 
فكر نكن فقط خودتي كه حوصله منو نداري، منم حوصلتو ندارم.... فك نكن فقط خودتي كه مي خواي سر به تنم نباشه، منم نمي خوام سر به تنت باشه... فك نكن فقط من وقت تو رو مي گيرم، تو هم خيلي وقت منو مي گيري... فك نكن فقط حضور من باعث سردرد و حالت تهوع تو مي شه، منم حالم ازت به هم مي خوره....
اما...
جريان چيه ؟
هر بار كه از دور مي بينمت دلم مي خواد راهمو كج كنم كه از جلو چشات رد شم...

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 --- ساعت 10:43
ياد من باش...  

ياد من باش اگه خوابي اگه بيدار ياد من باش

به همين بهانه يك شب حتي يك بار ياد من باش

ياد من باش اگه دنيا با تو مهربون نمي شه

مث عكساي من و تو زندگي جوون نمي شه

ياد من باش اگه سنگم ،اگه خاكم ،اگه رودم

برا تو خاطره گفتم واسه تو خاطره بودم

اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش

گاهي وقتا مهربون شو ،گاهي وقتا ياد من باش

ساده بود اما برا من كه يه دلشكسته بودم

مث طوفان روز رفتن كوله بارُ بسته بودم

يه روز از تو جون گرفتم ،يه روز از تو دل بريدم

از همه دنيا گذشتم ،به همه دنيا رسيدم

ساده بود اما تو جاده دست و پامُ جا گذاشتم

شب دل بريدن از خود ، همه رُ تنها گذاشتم

دريا دلواپس من شد ،منُ ديد به گريه افتاد

منُ بشناس اگه بارون ردپامُ برده از ياد

اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش

گاهي وقتا مهربون شو ،گاهي وقتا ياد من باش

عبدالجبار کاکایی


*یاد شبهای مدینه پارسال همین موقع به خیررر

*یادت به خیر...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 --- ساعت 1:38
پاكت پستي 
آدمها پاکت پستی نیستند که وقتی اشتباهی راهی رفتنشان کنید، به شما مرجوع شوند!‏
|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 --- ساعت 14:55
رابطه فیلم هیتچ با عواطف 
یکی از دوستان فیلم سینمایی هیتچ (hitch) را برایم آورده بود و اصرار داشت که حتما آن را ببینم. هرچه گفتم درباره فیلم یا داستان آن توضیحی بدهد، قبول نکرد و گفت ترجیح می دهد خودم فیلم را ببینم تا به قول معروف مزه اش نپرد!!!

 فیلم محصول سال 2005 است و به کارگردانی اندی تنانت ساخته شده و ویل اسمیت و ایوا مندس در آن ایفای نقش کرده اند و من به قدری از دیدن فیلم لذت بردم که به همه دوستانم توصیه می کنم که حتما آن را ببینند.

داستان فیلم هیتچ ، در نیویورک و در زمان حال رخ می دهد، الکس هیتچ( ویل اسمیت ) یک مشاور  است و به مردها درباره برقراری رابطه با زن های رویاهایشان و کسانی که دوست دارند، مشاوره می دهد.

در گیر و دار این مشاورات هیتچ علاقه مند به دختر روزنامه نگاری به نام سارا ملاس (ایوا مندس ) می شود و به این ترتیب روش هایی که به دیگران توصیه می کند، محک می خورد.

جالب است که او در مشاوره به دیگران کاملا موفق عمل می کند و نسخه هایی که برای مراجعه کنندگانش می پیچد همه درست جواب می دهند و مردهای عاشق پیشه فیلم همه به زن های مورد علاقه شان می رسند اما هیتچ در برقراری رابطه با سارا به شدت به مشکلاتی برمی خورد که برایش لاینحل هستند و تمام تزهایش درست برعکس جواب می دهند!!!

این بخش به این دلیل برایم جالب بود که در دور و برم می بینم از این دست آدم هایی که برای هر کسی که به مشکل بر بخورد، سریع نسخه می پیچند و او را به سمت برقراری ارتباط آن هم به بهترین شیوه هدایت می کنند اما به خودشان که رجوع می کنی پر از سرخوردگی های گنگی هستند که هیچ کدامشان قابل درک نیست و رابطه هایی دارند که بیشتر آنها رو به فناست و یا شکست خورده است.

تازه... در حرفهایشان به هزار منطق و سند هم رجوع می کنند و گاهی هم پای سقراط و افلاطون و فلاسفه شرق و غرب را هم باز می کنند ها... برخی هم روش هایی که در علوم سیاست به کار برده می شود استفاده می کنند تا به تو کمک کنند که رابطه ات را بهبود ببخشی... اما آیا واقعا تمام این متدها در همه شرایط و برای همه آدم ها به طور یکسان قالب اجراست؟ آیا همه در روابطشان از یک الگو استفاده می کنند؟ اگر اینطور است، اساتید علوم ارتباطات برای چه طی این همه سال خودشان را به در و دیوار می زنند تا بتوانند روابط بین انسان ها را کشف کنند؟

** به همه کسانی که این روزها دوست دارند در روابط خود مخصوصا روابط عاطفیشان بازنگری داشته باشند توصیه می کنم فیلم هیتچ را ببینند.

**به همه کسانی هم که به دنبال بهبود روابطشان هستند هم توصیه می کنم این فیلم را ببینند.

**بعد از دیدن این فیلم به این نتیجه رسیدم که گاهی برای ایجاد عشق کافی است خودت باشی

**عاشق، کسی است که عاشق تو باشد، نه اینکه به دنبال چیزهایی در تو باشد که خودش آنها را دوست دارد. (قال خودم).



 

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 --- ساعت 1:36
حال گل 

در توصيف حال و احوال اين روزهايم داشتم جمله قصار مي كردم.  جملاتي كه بتواند در تعريفي جامع و مانع احوالم را بگويد... در گير و دار اين جملات قصار، ياد يكي از شعرهاي زنده ياد قيصر امين پور افتادم.

اين شعر كوتاه و موجز به طور صد در صد و يا شايد هم هزار درصد، من را توصيف مي كند. اين روزها را توصيف مي كند كه بر من مي گذرد. مني كه در گذر زمان آن قدر آب ديده شده ام كه ... نه... آن قدر آب ديده مي شوم كه حتي تلخ ترين اخبار و رويدادها هم رويم تاثير كوتاه مدت مي گذارند و آن قدررررررررررر(به همين غلظت بخوانيد) به قول معروف پوستم كلفت شده كه نهايت تالمات روحيم به دو روز بيشتر نمي كشد...

البته اصلا از اين ماجرا خوشحال نيستم... دوست داشتم اتفاقات زندگي هنوز هم تاثيرات قبل را بر من مي گذاشت... يك حرف ساده اشكم را در مياورد و تا يك هفته و شايد هم بيشتر فقط به همان يك جمله فكر مي كردم و يا دوز خوشحال شدنم در حد گرفتن يك آبنبات چوبي بود... دلم همان روزها را مي خواهد... همان روزهايي كه وقتي ترانه اي عاشقانه گوش مي كردم عاشق مي شدم، تخيلم پرواز مي كرد و به هرجا مي خواست مي رفت، گاهي آهنگ غمگين كه گوش مي كردم، تمام غم هاي عالم در تنم لانه مي كرد و با شنيدن يك ترانه شش و هشت هم همه آن غم ها را به باد مي دادم...

اين روزها انقدر براي زيستن و به دست آوردن حداقل هاي ذهنم تلاش كرده و جنگيده ام كه ديگر رغبتي براي زيستن ندارم... اصلا مگر آن سوي همه به دست آوردن ها چيست؟ جز يك خوشحالي كوتاه و موقتي كه پس از مدت كوتاهي تبديل به عادت مي شود و بعد هم فراموش؟

اصلا گيريم تمام خوشي هاي عالم را هم يك جا و با هم جمع كردم. آخرش چه مي شود؟ به قول بچه ها گفتني اند اندش كه چي؟

تمام اين روزهايم در سرگشتگي مي گذرد... هيچ راه حلي براي فرار از اين دايره كه مدام درش چرخ مي زنم، ندارم. اصلا راه حل به چه درد مي خورد؟‌گيريم كه از اين دايره هم بيرون آمدم، آخرش كه چه ؟

مي بيني ؟ از شعر قيصر امين پور به كجا رسيدم؟

خودم هم نمي دانم از كجا به كجا مي روم!!!

این هم توصیف این روزهای من البته از زبان قیصر امین پور:

 گفت:احوالت چطور است؟

گفتمش:عالی است!

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول! 


|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 --- ساعت 18:45
فرقي ندارد 

اين روزها ديگر برايم فرقي نمي كند كه باشي... يا نباشي...نه اينكه از روز اول اين طور باشد  ها... يعني دروغ نگويم از روز اول هم همينطور بود... منتها يكهو جرقه شدي... جرقه ات شعله شد و آتش به جانم انداخت... اما همان زمان كه در ميان اين آتش دست و پا مي‌زدم ... تو خود آبي شدي بر آتش جانم... تو خود خواستي... آتش فرو نشست... خاكسترش هم سرد شد... و  اين روزها تو هم مثل بقيه شده اي... اصلا روزها مثل قبل شده است... همان روزهايي كه هنوز تو نبودي و نيامده بودي... همان روزهاي تكراري و ملال آور...

حالا ديگر برايم فرقي نمي كند كه باشي يا نباشي...نه اينكه من خواسته باشم... اين را تو بيشتر دوست داري...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 --- ساعت 10:39
نگاه 
وقتی نگاهم می کنی
وقتی حرف می زنی
وقتی می خندی یا نمی خندی
و حتی وقتی در خودت می روی و مرا نیز نمی بینی
می فهمم که عاشقت شده ام!


*شما جدی نگیرید، فقط قشنگ بود کش رفتم

*چه روزهای بی خودین این روزها...

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 --- ساعت 1:4
درد نهان 

در نهان به آنانی دل می بندیم

که دوستمان ندارند؛

در آشکار از آنانی که دوستمان دارند

غافلیم و شاید این است دلیل تنهایی مان.

این جمله از دکتر شریعتی است.

این روزها خوب حال و هواتو می فهمم، خیلی خوب درکت می کنم و می دونم که تو دلت چی می گذره...

لازم نیست حتما همه رو بهم بگی، تو این مدت خیلی خوب شناختمت. به قول بچه ها گفتنی، کافیه تو بگی ف که من تا فرحزاد برم و برگردم.

این روزها خیلی خوب حال و هواتو می فهمم، خیلی خوب درکت می کنم و می دونم که تو دلت چی می گذره... می دونم که خلاف ادعاهایی که داری، هنوز نتونستی فراموش کنی، هنوز گه گداری، یادها و خاطره ها میاد و به قلبت چنگ می اندازه و تو رو به دریای طوفانی می کشونه... طوفانی که ناخواسته و علی رغم تمام تلاشی که می کنی از چشمات بیرون می زنه... صداتو در خودش محو می کنه و تو رو در لاک تنهاییت فرو می بره...

این روزها خیلی خوب حال و هواتو می فهمم، خیلی خوب درکت می کنم و می دونم که تو دلت چی می گذره... مخصوصا اینکه هوا بهاری شده... شاید تو این فصل، یاد خاطراتت می کنی، یاد روزهای خوب و شیرینی که داشتی... یاد روزهایی که حالا به خاطره هایی تلخ تبدیل شدن و تو نمی تونی فراموششون کنی اما از به یاد آوردنشون هم لذت نمی بری...

این روزها خیلی خوب حال و هواتو می فهمم، خیلی خوب درکت می کنم و می دونم که تو دلت چی می گذره... خوردی به یه چاله هوایی که نمی دونی چجوری باید باهاش برخورد کنی... چجوری ردش کنی و چجوری شرش رو کم کنی. معلوم هم نیست که تازه این چالهه رو زمینه، تو هواست یا فقط تو ذهن توست...

نمی دونم... شاید هم من دارم اشتباه می کنم. ولی هرچی هست، هر مشکلی (چه عاطفی، چه شخصی چه کاری یا هر چیز دیگه ای) تو رو از من دور کرده... خیلی دور... انقدر دور که این روزها ترجیح می دم بدون تو سر کنم، هیچ خبری ازت نداشته باشم، غصه حال خرابت رو بخورم،  اما خلوتت رو هم به هم نزنم... به همین خاطر تا اطلاع ثانوی کاری به کارت ندارم، هیچ وقت دوست نداشتم کسی به زور یا اجبار تحملم کنه؛ برو سنگهاتو با خودت وا بکن، بعدش هم دریایم من، سراپا آغوش، خواهی بیا! خواهی برو...

 

**به تقویم ها اعتمادی نیست، اگر تحولی در نگاه و دلت رخ داد، مبارک

**مرغ شکسته بالم و صیاد بی وفا، ترسم به این بهانه ز دامم رها کند...

** کاری به کار عشق ندارم

**به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد؛ به عشق ايمان دارم حتي اگر آن را احساس نكنم

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه ششم فروردین 1389 --- ساعت 2:30
می ترسم عاشقت بشوند 

                                                              مي ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

اين سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 

گفتم به باد بگويم تو را ...نه...ترسيدم

اين گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 

پوشيده اي سفيد،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 

بگذار دل به دل غنچه ها ولي نگذار

پروانه هاي خانه ما عاشقت بشود

 

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 

بالا نگاه نکن آفتاب لايق نيست

مي تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

 

مال مني تو،چنان مال من که مي ترسم

حتي خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 

خورشيد قصه ي مادر بزرگ يادت هست؟

خورشيدمي تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 

وقتي نشسته اينهمه خاکي به پاي غمت

باز اين گداي بي سر و پا عاشقت بشود؟

 

عمري است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتي درنگ ثانيه ها عاشقت بشود

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 --- ساعت 2:30
نيستش... 
پرويز پرستويي در آلبوم بابايي با صداي بيژن مفيد قطعه‌اي را دكلمه كرده كه شنيدني است.

دكلمه هاي پرستويي را از آلبوم دوستت دارم ناصر عبداللهي دوست دارم.

دكلمه نيستش فضاي غمگيني دارد، آدم را به ياد همه غم و غصه هايش يك جا و با هم مي اندازد.

شما هم گوش كنيد تا در اين روزهاي آخر سال مثل من دپرس شويد

 نيستش

نميدونم كجاست

چه ميكنه

ولي ميدونم كه ندارمش

هيچ وقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم

نمي خواستم كه تورو توي گمترين آرزوهام ببينم

نمي خواستم كه بي تو به ديوارا بگم هنوزم دوستت دارم.

آخه توي هول و ولاي پريشوني تورو نداشتن

اي بي مروت

ديگه دلي ميمونه

 كه جور دل كبوتر بتپه كه با شما از جون زندگيش بگه

بگه كه هنوز زنده است

هنوز زنده است........

اگه صدا صداي منه

نفس اگه نفس تو

بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن

كه دل

دل بابايي ديگه دل نيست

ديگه دل نميشه

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه...


**هرسال اين موقع بوي عيد مي اومد، ولي امسال ماهي قرمزهايي كه مي فروشن رو كنار خيابون ديدم، اين همه آدم تو خيابون ها مي بينم كه دارن خريد مي كنن، ولي بوش نمياد، حسش نمياد...



|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه هجدهم اسفند 1388 --- ساعت 16:32
برزخ 
ترانه «بمون ولي» را «عبدالجبار كاكايي» چند سالي است كه سروده است. علي لهراسبي اين ترانه را در آلبوم 14 خوانده. البته خاطرم نيست كه اين آهنگ رو گوش كردم يا نه. بيشتر از متن ترانه خوشم آمد.

البته كاكايي درباره اجراي لهراسبي گفته: رنگ صدای لهراسبی و صفاریان تو تراک ۵ آلبوم ۱۴ مثل هم شده اما ملودی آرامش می ده کلام سرگیجه منه و همه تو برزخی که هستیم نه به خواستنمون اعتماد داریم نه به نخواستنمون اطمینان. قصه از عشق کمی بیشتره اگر چه عشق از همه بیشتره و آخر حرف.

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

 

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

 

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

 

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

 

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

 

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

 

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

 

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

**به اين جمله خيلي فكر مي كنم: همه تو برزخی که هستیم نه به خواستنمون اعتماد داریم نه به نخواستنمون اطمینان

** هيچي !!!

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 --- ساعت 16:23
http://www.tehranwebs.ir/